تبليغاتX
رفتن بی بازگشت

رفتن بی بازگشت

شرح مراحل تکمیل پروژه ی نهایی زیر نظر استاد عطار زاده

بسم الله الرحمن الحیم .

بالاخره بعد از دو هفته من اومدم البته دورادور هوای وبلاگو داشتم ولی باور کنید اصلا وقت سر زدن و نوشتن ندارم . یعنی نداریم الانم برا این وقت کردم که بیام بنویسم که تو سایت دانشگاه سر درس تکنولوژی ۳ نشستیم و منتظریم تا استاد بیاد پوستر هامونو نگاه کنه .از این به بعدم فکر کنم کمتر ظاهر می شم . البته استاد می دونم که برای شما موجه من اینا رو برای خوانندگان محترمم دارم می گم .کارمونم خیلی خوب داره پیش می ره . خیلی عالی . من که تازه کلی هم از کارم خوشم اومده . شما هم اگه دوست داشتید ژوژمان تشریف بیارید .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 9:8  توسط مریم شیخ رضایی  | 

 اقترب للناس حسابهم و هم فی غفله معرضون (1)

حساب مردم بسیار نزدیک شد و حال آنکه مردم در غفلتی اعراض کننده هستند .      ( سوره ی انبیا )

 

دوشنبه از طرف کلاس ائین زندگی رفتیم کهریزک . از دو بخش معلولین و سالمندانشم دیدن کردیم . خیلی حس بدی داشتم قلبم خیلی خیلی تند می زد . شایدم می ترسیدم یا از خودم خجالت می کشیدم . تو بخش معلولین خیلی ها بودن بازماندگان بم ، رودبار ، قطع نخایی ها ، اونایی که تا چند سال پیش مثل ما سالم سالم بودند ولی به خاطر یه تصادف یا یه عمل اشتباه حالا روی ویلچر نشسته بودند . پا هایی که از روی ویلچر ها آویزون بود و اونقدر ازش کار نکشیده بودند که حالا لاغر لاغر شده بود و خشک شده بود.  خیلی چیزها دیدیم خیلی دختر های کم سن و سال خیلی خانم های خسته . خانمهایی که برای یک ثانیه حرف زدن با یک عده آدم تازه وارد ولو در حد گفتن یک سلام به زور خودشونو تا دم در می کشیدند . خیلی ها رو دیدیم که پا نداشتند ، خیلی ها دست ، خیلی ها چشم ، خیلی ها مغزی که بتونه درست فرمان بده.  خیلی ها که هم بودند مثل خود من که هم  دست داشتند هم پا هم عقل هم چشم هم هوش هم همه چیز ولی نا شکر بودند و تا دنیا یه کم براشون خوب نمی گذشت از کوره در می رفتند و زبان شکوه و گلایه باز می کردند .

 خیلی ها آرزوی راه رفتن داشتند خیلی ها برای راه رفتن دلشون تنگ شده بود . خیلی ها هم دلشون برای بچه هاشون و خونه اشون تنگ شده بود . رفتیم قسمت سالمندان بازم دلمون گرفت .

 از این بی وفایی دنیا از این روزگار سیاه از این چشمهای منتظر . فکرشو که می کنم تمام تنم می لرزه . پدری که یک عمر برای زن و بچه اش جون کنده تا سر سفره اشون نون بگذاره ، از همه چیز خودش گذشته تا بچه اش آبرومند بره سر زندگی جدیدش از غذای خودش زده تا جهیزیه ی خوبی برای دخترش و عروسی با شکوهی  برای پسرش دست و پا کنه حالا تنهای تنها یه گوشه نشسته و منتظر ببینه که شما ها براش چی بردین تا شاید لحظه ای وقتش سریعتر بگذره . و شاید ثانیه ای فراموش کنه بی وفایی  دنیا رو .  دلم بیشتر از مادر ها برای پدر ها سوخت شاید چون لذت داشتن پدر بزرگ رو هیچ وقت تجربه نکردم شاید هم به خاطر اینکه می دونم مرد جماعت اگر تنها باشه و کار نکنه چقدر داغون می شه ، آخه بی کار بودن اصلا به گروه خونی مردها نمی خوره . کسل می شن از اون مهمتر مگه چقدر حرف برای گفتن با هم دارن ؟ باز خانمها گر چه دل نازک ترند ولی زودتر سرشونو به حرف زدن گرم می کنند . ولی خوب خدا می دونه پشت اون خنده اشون یا اون حرف زدن های پشت همه شون چه دردی رو پنهان کردند و مجبورند بغضشونو بخورند . و چقدر دل کوچیکشون از این تنهایی گرفته . ( الله اعلم )

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 12:18  توسط مریم شیخ رضایی  | 

بسم الله الرحمن الرحیم .

 

یکشنبه ای که گذشت طبق قراری که با بچه ها گذاشته بودیم رفتیم امام زاده صالح . ساعت 4.30 از دانشگاه راه افتادیم و ساعت 7.30 هم رسیدیم امام زاده . من که برای اولین بار بود که می اومدم . خیلی بهم خوش گذشت . یه فضای کوچولو ولی پر از نور و زیبای . خیلی عالی بود . نماز خوندیم با چهار تا از بچه های دیگه بودم که  در راسشون مرجان فیلسوفیان بود .خلاصه ساعت 8 هم تازه  راه افتادیم به سمت خونه امون . اصلا دیگه وقت نشد تو بازارچه سرک بکشیم و دنبال تسبیح بگردیم . حسابی دیر شده بود . هر چند رفتنه خوب اینور و اونور و دیدم و اون چیزی که تو ذهنم بود پیدا نکردم . و البته تر این که قیمت ها هم اصلا مناسب نبود  پس تصمیم گرفتیم چند وقت دیگه به زودی زود بریم شاه عبدالعظیم برای تسبیح مناسب یافتن .

 دقیقا ساع 9.50  دستم روی زنگ خونه امون رفت . خیلی دیر رسیدیم . البته کم تو ترافیک هم نموندیم . ولی با خودم فکر کردم بیچاره این پدر، مادر های ما چقدر دل گنده اند . و چقدر صبور خدا حفظشون کنه . برای ما که بد نشد . چون حس خیلی خوبی تو وجودم احساس کردم .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 12:17  توسط مریم شیخ رضایی  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

شنبه ای که گذشت روز پر کاری برای ما بود و البته روز خوبی . دوستم ( مرجان فیلسوفیان ) اومد خونه امون ناهارم در خدمتش بودیم دور هم کار کردیم ولی این دفعه اصلا دعوامون نشد . حالا قرار دو کله با یک تن و من ببافم . دو تن با یه کله رو هم مرجان ببافه . تقسیم خوبیه . نه ؟

دوشنبه هم که روز دختر بود و استاد ما هم لطف کرده بود و برای بچه های شکلات خریده بود . خیلی هم خوشمزه بود ( تشکر دوباره )  . ما هم دوباره شروع به بافتن کردیم که خدا رو شکر خوب پیش رفت و تایید هم شد .

راستش این چند وقت اینقدر بافتم که حسابی جو گیر شدم و یکی از کفشهای خودمو بر داشتم کنف پیچ کردم به نظر خودم که بامزه شده و جدید ؛ راحت هم هست . البته خیلی ها هم مخالفت کردند یا تو ذوقم زدند مثلا اینکه خجالت نمی کشی تو خیابون اینو پات می کنی ؟ به نظر من که اصلا خجالت نداره به قول استاد سروشمون کار رو برای دیگران و نظر بقیه نباید انجام داد چون به تعداد آدمها نظر وجود داره . یا خیلی ها گفتن : مثل دختر جنگل شدی ولی منم همپای اونا خندیدم تا ضایع نشن .

 راستی قرار شد چون تیله هم گرون تموم می شه و هم نخ بستن بهش کثیف کاری داره . از دونه های تسبیح درشت و شفاف و  کدر استفاده کنیم . و تصمیم گرفتیم یک شنبه ی هفته ی آینده بریم امام زاده صالح هم زیارت و هم خرید تسبیح از بارا چه ،  باز هم سبب خیری شد برای ما ، این کار کلا خیر بود ، دست باعث و بانیش درد نکنه .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 20:42  توسط مریم شیخ رضایی  | 

بسم الله الرحمن الرحیم .

 

و لکل درجت مما عملوا و ما ربک بغفل عما یعملون .(132)

و ربک الغنی ذو الرحمه ان یشا یذهبکم و یستخلف من بعدکم ما یشاء کما انشاکم من ذریه قوم اخرین (133)

ان ما توعدون لات و ما انتم بمعجزین (134)

 

و هر کس از بندگان به عملی که کرده (نزد حق) رتبه خواهد یافت و خدا از عمل هیچکس غافل نخواهد بود . و خدای تو از خلق بی نیاز و به همه مهربان است و اگر خواهد، شما را ببرد و همه را فانی گرداند آنگاه هر که را خواهد جانشین شما کند . چنانکه شما را از ذریه ی گروهی دیگر پدید آورد . هر چه به شما وعده داده اند محققا خواهد آمد و شما بر قدرت خدا غالب نخواهید شد .  ( سوره ی انعام )

 

 

 

اول از همه خدمت استاد گرانقدر جناب عطار زاده سلام عرض می کنم . و باز هم پوزش از بابت تاخیر .البته فکر کنم یه کمی موجه باشه چون برای زیارت بود و شهر ملائک (مشهد) و دعا گوی شما هم بودیم و البته همه ئ بچه ها ، روز دوشنبه هم دسترنج این به یاد بودن رو دور هم خواهیم خورد . خوب روند رشد کار ما به این جا رسید .من به همراه دوستم خانم فیلسوفیان که حیف دیدم اسمشون رو ذکر نکنم . بعد از خرید سیم مورد نظر و تصمیم قطعی درباره ئ موضوع شروع به کار کردیم . دوشنبه ای که گذشت همون طور که خودتونم شاهد بودید آوردیم سر کلاس و نحوه ی پیچیدن سیم ها رو امتحان کردیم بازم یه کمی دعوامون شد که بچه ها پا در میونی کردن و به خیر گذشت . و فهمیدیم که دعوا نمک کار عملی و اگه ما در طول پیچیدن سیم ها با هم بحث و جدل نکنیم اصلا این کار خوب پیش نمی ره و خاطره ی خوبی ازش باقی نمی مونه و تازه حوصله امونم سر می ره .بعد هم که اومدیم سراغ شما و شما هم با کمال بزرگواری کار ما رو تایید کردید البته تا همین مدل سیم پیچی .

اول می خواستیم نمونه ی کوچیکی از فیگورها رو بسازیم که با فقدان وقت تا آخر ترم روبه رو شدیم و تصمیم بر این شد که یک راست بریم سر اندازه ی اصلی و اگر حمل و نقل وآوردن و بردن کار برامون مشکل بود با عکس از طریق ایمیل و وبلاگ شما رو مطلع کنیم .(با تشکر )

 

 

 

 

..........

.............

حرف دیگری بود که دوست داشتم عنوان کنم که البته ارتباط مستقیمی با کلاس و پروژه ی ما ندارد ولی صحبت کردن ازش باعث آرامش من می شه . چند وقت پیش بود که از یکی از بچه ها خواستم که چند تا نصیحت منو بکنه و اونم چیزهای خوبی بهم گفت مثلا اینکه اگر بیکارم به جای فکرو خیال بافی یا زنده کردن خاطراتی که آزارم می ده ذکر بگم مثلا اینکه در طول سال باید ذکر گفت نه فقط ماه رمضان یا اینکه به جز خدا به هیچ کس توکل نکنیم یعنی اول امید و آخر امیدمون خدا باشه  یا قرآن بخونم این معجزه ی بزرگ ، این هدیه ی آسمانی ، این کلام سرتاسر انرژی . و من با خودم فکر کردم که اگر قرآن رو به خاطر قران بودنش و کلام خداوند بودنش بخونیم به قرآن بیشتر احترام می گذاریم و هر بار که می خوام قرآن بخونم با این فرض که این کلام از دهان پیامبر و حضرت علی و همه ی ائمه ی ما تلاوت شده .می خونم و از این وجه تشابه و این افتخاری که نصیب من هم شده احساس لذت می کنم . .فکرشو که می کنم دوست دارم خیلی بیشتر بخونم ، خیلی خیلی بیشتر، حتی تصورشم لذت بخش که همین آیات رو چه عزیزانی خوانده اند البته ما فقط توی کمیت ممکنه با اونها احساس نزدیکی بکنیم نه توی کیفیت  .هیچ شکی توی این قضیه نیست .

 دوست من می گفت قرآن رو نمی فهمم معانیشو درک نمی کنم و من بهش می گم قرآن رو به خاطر قرآن بودنش بخون تا بعد خیلی چیزها رو متوجه بشی که خیلی ها متوجه نمی شوند و خیلی چیزها رو جز از قرآن از هیچ جای دیگه ای نتونی درک کنی .        

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 22:3  توسط مریم شیخ رضایی  | 

به یاد استاد گرانقدر ، دکتر قیصر امین پور

یکی از سروده های فوق العاده ی ایشون رو ذکر می کنم .

 

پیش از این ها فکر می کردم خدا ...

 

پیش از این ها فکر می کردم خدا

خانه ای دارد کنار ابر ها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس و خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور

بر سر تختی نشسته با غرور

ماه ، برق کوچکی از تاج او

هر ستاره ، پولکی از تاج او

اطلس پیراهن ، او آسمان

نقش روی دامن او، کهکشان

رعد و برق شب ، طنین خنده اش

سیل و طوفان ، نعره ی توفنده اش

دکمه ی پیراهن او ، آفتاب

برق تیغ و خنجر او ، ماهتاب

هیچکس از جای او آگاه نیست

هیچکس را  حضورش راه نیست

پیش از این ها خاطرم دلگیر بود

از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان ، دور از زمین

بود ، اما در میان ما نبود

مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم ، از خود ، از خدا

از زمین ، از آسمان ، از ابرها

زود می گفتند : این کار خداست

پرس و جو از کار او کاری خطاست

هر چه می پرسی ، جوابش آتش است

آب اگر خوردی ، عذابش آتش است

تا ببندی چشم ، کورت می کند

تا شدی نزدیک ، دورت می کند

کج گشودی دست ، سنگت می کند

کج نهادی پای ، لنگت می کند

تا خطا کردی ، عذابت می کند

در میان آتش ، آبت می کند

با همین قصه ، دلم مشغول بود

خوابهایم ، خواب دیو و غول بود

خواب می دیدم که غرق آتشم

در دهان شعله های سرکشم

در دهان اژدهایی خشمگین

بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم ، بی صدا

در طنین خنده ی خشم خدا...

نیت من ، در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم ، همه از ترس بود

مثل از بر کردن یک درس بود...

تا که یک شب دست در دست پدر

راه افتادیم به قصد یک سفر

در میان راه ، در یک روستا

خانه ای دیدم ، خوب و آشنا

زود پرسیدم : پدر اینجا کجاست ؟

گفت : اینجا خانه ی خوب خداست !

گفت : اینجا می شود یک لحظه ماند

گوشه ای خلوت ، نمازی ساده خواند

با وضویی ، دست و رویی تازه کرد

با دل خود ، گفتگویی تازه کرد

گفتمش ، پس آن خدای خشمگین

خانه اش اینجاست ؟ اینجا در زمین ؟!

گفت : آری ، خانه ی او بی ریاست

فرشهایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است

مثل نوری در دل آئینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی

نام او نور و نشانش روشنی

خشم ، نامی از نشانی های اوست

حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی شیرین تر است

مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست ، معنی می دهد

قهر هم با دوست ، معنی می دهد

هیچکس با دشمن خود ، قهر نیست

قهری او هم نشان دوستی است ...

تازه فهمیدم ، خدایم این خداست

این خدای مهربان و آشناست

دوستی ، از من به من نزدیکتر

از رگ گردن به من نزدیک تر

آن خدای پیش از این را باد برد

نام او را هم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود

چون حبابی ، نقش روی آب بود

می توانم بعد از این ، با این خدا

دوست باشم ، دوست ، پاک و بی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد

سفره ی دل را برایش باز کرد

می توان درباره ی گل حرف زد

صاف و ساده ، مثل بلبل حرف زذ

چکه چکه مثل باران راز گفت

با دو قطره ، صد هزاران راز گفت

می توان با او صمیمی حرف زد

مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند

با الفبای سکوت آواز خواند

می توان مثل علفها حرف زد

با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان درباره ی هر چیز گفت

می توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان و آشنا

" پیش از این ها فکر می کردم خدا "

                      

                       قیصر امین پور  

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 19:9  توسط مریم شیخ رضایی  | 

خرید مواد لازم:

 

روز سه شنبه  بود که من و رفیقم راه افتادیم به سمت پامنار برای خرید سیم مورد نظر . من که تا حالا گذرم به اونجا کشیده نشده بود و این رو هم یکی از استادهای ترم پیشمون گفته بود که توی پامنار انواع سیم ها رو می تونید تهیه کنید .خلاصه ما هم خوشحال به راه افتادیم . از متروی پانزده خرداد که اومدیم بیرون تازه فهمیدیم بازار بازار که می گقتن اینجاست . و چه بازاری؛ چه ازدحامی ! چقدر شلوغ بود و اون موقع بود که من تازه فهمیدم سر درس گرافیک محیطی این استادمون می گفت نصف این شلوغی تهران به خاطر این بازار که از همه جا برای خرید کردن میان یعنی چی ؟ ولی هنوزم که هنوزه نفهمیدم چرا این بازار اینقدرشلوغ ؟ آخه جالب اینجاست که فقط بازار نیست که شلوغ همه ی مغازه ها هم شلوغ . آخه مگه چقدر آدم خرید داره اینم هنوز نفهمیدم . خلاصه گفتن پامنار بالاتر ما هم راه افتادیم که بریم بلاتر که رسیدیم به کوچه مروی که از همون سرش بوی لوازم آرایش و عطر و ادکلن می آد .خدا رو شکر گفتن پامنار بازم بالاتر . خلاصه کم کم از ازدحام جمعیت کم شد و حالا یه خط در میون چرخی ها بودن که سد راهمون می شدن که یا ما باید می کشیدیم کنار یا اونا . بالاخره رسیدیم به همون کوچه ای که به خاطرش راه افتاده بودیم دیگه تو این کوچه و مخصوصا تو مغازه هاش خانم کم دیده می شد و این یه کمی هم خطرناک بود .و یه صحنه ی جالبم این بود که یه خانمی با یه چرخ دستی که روش دو تا  قابلمه ی بزرگ بود. غذا می فروخت غذای اون روز  قورمه سبزی بود .

خلاصه ما هم توی همه ی مغازه ها سرک کشیدیم و به همه ی سیمها هم دست زدیم و  باز با دیدن اون همه تنوع نظرمون داشت عوض می شد .که بهمون نشونی مغازه ی آقایی رو دادن که توی یک پاساژ مانندی بود و گفتن سیم مجعد داره . ما هم رفتیم و البته  کلی هم ترسیدیم .

خلاصه؛ قیمت اون سیمهای مجعد که سنگین ترم بود کیلویی سه هزار و پانصد تومن می شد و این اصلا برای ما به صرفه نبود بعد تصمیم گرفتیم سیم ساده ی نازک بخریم و با دستهای مبارک خودمون مجعدش کنیم بعد هم تنیده در هم . و خریدیم هفت کیلو سیم  که پیچیده شده بود دور خودش و شده بود یه حلقه ی بزرگ .که شد ده هزار تومن . و این نسبتا خوب تمام شد البته ما به کمتر از اینها فکر می کردیم ولی خوب ما اشتباه می کردیم .حالا دو تا دختر که هر کدام سه و نیم کیلو سیم البته اگر عادلانه تقسیم شده باشه دستشون باشه بدون پلاستیک فقط جای دستگیرش فروشنده لطف کنه و روزنامه بگذاره رو تو خیابون ببینید چی فکر می کنید ؟؟؟  

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 11:52  توسط مریم شیخ رضایی  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

قل هل ننبئکم بالاخسرین اعملا  (103)

الذین ضل سعیهم فی الحیوه الدنیا و هم یحسبون انهم یحسنون صنعا  ( 104)     سوره کهف

 

به امت بگو که می خواهید شما را به زیا کار ترین مردم آگاه سازم ؟

زیان کار ترین مردم آنها هستند که عمرشان را در راه حیات دنیای فانی تباه کردند و به خیال باطل

می پنداشتند که نیکو کاری می کنند .

 

فکر می کنم این خیلی جالب باشه که بالاخره محیطهای درس و دانشگاه و نمره دادن های ما هم همپای این تکنولوژی جدید پیشرفت کنه و به جایی برسه که مثلاً استاد ما بیاد برای تک تک دانشجوهای کلاسش یک وبلاگ بسازه تا مراحل کار و پیشرفتشون رو توش بنویسند و ایشون هم دورادور مراحل رشد و تکامل بچه ها رو نظاره کند.

 ما هم خواسته یا ناخواسته وارد این عصر تکنولوژی شدیم و البته این خوبه که ما اولین گروههای این پیشرفتیم و استاد ما هم جزء بنیان گزاران این شیوه ی جدید.

خوب بهترمن اول یه کمی درباره ی خود این درس صحبت کنم. عنوان درس ما پروژه نهایی و زیر نظر استاد عطارزاده که البته شاگرد ایشون بودن هم سعادتیه. استادی که توی کیفش گل نظر کرده داره و توی کلاسش بعد از گفتن ذکر روز مولوی می خوانیم و حافظ و شاهنامه هم قرار است که شروع شود شاگردی اش لیاقت می خواهد و ما بر حسب خوش شنانسی توی این جماعت جا افتادیم.

خلاصه قرار بر این شد که چون ترم آخریم و درس پروژه نهایی حکایت آن خاطره و آن دسترنج کل این دو سال را برایمان دارد، بیشترین کار و همت را  بکنیم تا بهترین کار را از خودمان بجا بگذاریم که کارمان شود بچه ی مان و بچه هرچه عاقل تر و فهمیده تر افتخارش برای پدرش و مادرش بیشتر و خستگی هم از تن پدر و مادر بیشتر بیرون می رود.

عنوان پروژه:

پروژه من یا در حقیقت ما چون که دو نفریم نشان دهنده سه نماینده یا سه دسته از گروه های انسانی هستند که بسته به دلخوشی ها و دل مشغولی هایی که ساخته دست خودشان است زندگی می کنند. و هرچه تعلق خاطرشان به این دنیا و مادیات درون آن بیشتر باشد سختی کار روی خودشان است و زحمت دل بریدن و دل گسستن هم بیشتر است.

هدف کار:

استفاده از مواد و مصالح معمولی در ساخت تندیسها و یا صفحه هایی برای بیان افکار درونی که جنبه ی زیبایی شناختی هم داشته باشد و به علاوه بیانگر ذهنیت سازنده هم باشد.

شروع کار:

بماند که ما بعد از کلی چک و چانه زدن و دعوا و مرافه کردن و توی سر و کله هم زدن برای قطعی شدن و به کرسی نشاندن حرف خودمان بالاخره به این نتیجه قطعی رسیدیم که چگونه این سه فیگور را توی کار خودمون بگنجانیم که هم مستقیم یا به قول معروف تابلو نباشه و هم بهترین پیام را در کوتاهترین زمان برسونه. و بماند که از کجا و از چه متریالهایی که فکرش رو نکردیم و از چه تکنیک هایی که گذشتیم تا بالاخره با نظرات خوب و تأثیرگذار استادمان به این نتیجه فعلی رسیدیم.

بالاخره متریال یا در حقیقت همان مواد و مصالح سازنده کار آن هم بعد از کلی بحث و درگیری که داشت به  گیس و گیس کشی می انجامید توی دقیقه نود تایید شد و آن هم استفاده از سیم های نازک درهم تنیده شده بود و البته من نمی دونم وضعیت دستهایمان بعد از اتمام کار به چه صورت خواهد بود؟ و خلاصه این هم با تاییدات هم از طرف من و شریکم و هم از طرف استاد به تایید نهایی رسید.

و اما طراحی خود فیگورها

 بر روی صفحه اصلی کاری ما سه فیگور وجود دارند که هر کدام بیانگر نوع خاصی از انسانهای این عصرند.

فیگور اول:

 انسانی  که کاملاً مستقل از بقیه انسانهاست و پشت به بقیه ی فیگورها دارد. این فیگور که ترجیحاً کمی از سطح زمین بالاتر است، نماینده انسانهای آزاد و رهاست . انسانهایی که دغدغه فکری آنها بسیار محدود است و تعلقات خاطر آنها به دنیا بسیار کم است و نداشتن تعلق خاطر را با گذاشتند سه یا چهار تیله در داخل شکم و مغز آن انسان نشان می دهیم.

فیگور دوم :

انسان دومی که در این ترکیب بندی وجود دارد. نمایانگر انسانهای شکاک و دو دل هستند. یعنی به نوعی در بین فکر و وضعیت فیگور اول وفیگور سوم گیر کرده است .این انسانها  در حقیقت وضعیتشان بسیار سخت تر و سنگین تر ازهر دو طرف است چون هنوز راه مشخصی برای خود پیدا نکرده اند و ما این تزلزل و دو دلی را با نوارهای رنگی که از زیر پای این شخصیت به سمت فیگور اول و سوم می رود نشان می دهیم و البته طراحی خود این شخصیت هم به این گونه است : بدنی که تمام جهتش به سمت فیگر سوم است و دستش  وارد حیطه ی فیگور سوم شده است ولی سر این شخصیت برگشته و به فیگور اول نگاه می کند . و البته تیله های درون شکم و مغز این فیگور بیشتر از شخصیت اول است . ( تیله ؛ دلمشغولی و وابستگی و تعلقات دنیایی را نشان می دهد )

فیگور سوم:  

و اما فیگور سوم ،که نمایانگر انسانهایی است که در مادات و افکاری این چنینی غرق شده اند . به تبع تیله های داخل بدن این شخصیت از همه بیشتر است به صورتی که هیچ فضای خالی در داخل بدن او باقی نمانده . ما این شخصیت را به صورت نیم تنه یعنی بالا تنه ی آن نشان می دهیم .که روی زمین قرار گرفته زمینی که اطرافش هم پر از تیله است و با طراحی فیگورش حالت غرق شدن را نشان می دهیم که گویی در این زمین پر خواسته و رنگارنگ دارد غرق می شود . درست انگار که او در داخل باتلاقی افتاده است و با حرکات دستانش مانع فرو رفتن بیشتر خود می شود . و در اطراف او هم پر از میله هایی است شبیه زندان با ارتفاعهای نا منظم که نشان می دهد او راه کمک دیگران به خودش را سد کرده است و مانع کمک دیگران به خودش  شده است .

 

این روند و گزارش کلی از کار ما بود البته من نمی دونم یک فرد به جز استادمان که از نزدیک با کارمان آشنا شده و فیگورهایمان را دیده اگر این گزارش را بخواند تا چه اندازه با افکار درونی ما ارتباط برقرار می کند ؟ به هر حال این وظیفه ای بود بر دوش من حقیر  که با  تاخیر هم انجام شد . و پوزش از بابت این تاخیر .
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 10:46  توسط مریم شیخ رضایی  |