تبليغاتX
رفتن بی بازگشت

رفتن بی بازگشت

شرح مراحل تکمیل پروژه ی نهایی زیر نظر استاد عطار زاده

 اقترب للناس حسابهم و هم فی غفله معرضون (1)

حساب مردم بسیار نزدیک شد و حال آنکه مردم در غفلتی اعراض کننده هستند .      ( سوره ی انبیا )

 

دوشنبه از طرف کلاس ائین زندگی رفتیم کهریزک . از دو بخش معلولین و سالمندانشم دیدن کردیم . خیلی حس بدی داشتم قلبم خیلی خیلی تند می زد . شایدم می ترسیدم یا از خودم خجالت می کشیدم . تو بخش معلولین خیلی ها بودن بازماندگان بم ، رودبار ، قطع نخایی ها ، اونایی که تا چند سال پیش مثل ما سالم سالم بودند ولی به خاطر یه تصادف یا یه عمل اشتباه حالا روی ویلچر نشسته بودند . پا هایی که از روی ویلچر ها آویزون بود و اونقدر ازش کار نکشیده بودند که حالا لاغر لاغر شده بود و خشک شده بود.  خیلی چیزها دیدیم خیلی دختر های کم سن و سال خیلی خانم های خسته . خانمهایی که برای یک ثانیه حرف زدن با یک عده آدم تازه وارد ولو در حد گفتن یک سلام به زور خودشونو تا دم در می کشیدند . خیلی ها رو دیدیم که پا نداشتند ، خیلی ها دست ، خیلی ها چشم ، خیلی ها مغزی که بتونه درست فرمان بده.  خیلی ها که هم بودند مثل خود من که هم  دست داشتند هم پا هم عقل هم چشم هم هوش هم همه چیز ولی نا شکر بودند و تا دنیا یه کم براشون خوب نمی گذشت از کوره در می رفتند و زبان شکوه و گلایه باز می کردند .

 خیلی ها آرزوی راه رفتن داشتند خیلی ها برای راه رفتن دلشون تنگ شده بود . خیلی ها هم دلشون برای بچه هاشون و خونه اشون تنگ شده بود . رفتیم قسمت سالمندان بازم دلمون گرفت .

 از این بی وفایی دنیا از این روزگار سیاه از این چشمهای منتظر . فکرشو که می کنم تمام تنم می لرزه . پدری که یک عمر برای زن و بچه اش جون کنده تا سر سفره اشون نون بگذاره ، از همه چیز خودش گذشته تا بچه اش آبرومند بره سر زندگی جدیدش از غذای خودش زده تا جهیزیه ی خوبی برای دخترش و عروسی با شکوهی  برای پسرش دست و پا کنه حالا تنهای تنها یه گوشه نشسته و منتظر ببینه که شما ها براش چی بردین تا شاید لحظه ای وقتش سریعتر بگذره . و شاید ثانیه ای فراموش کنه بی وفایی  دنیا رو .  دلم بیشتر از مادر ها برای پدر ها سوخت شاید چون لذت داشتن پدر بزرگ رو هیچ وقت تجربه نکردم شاید هم به خاطر اینکه می دونم مرد جماعت اگر تنها باشه و کار نکنه چقدر داغون می شه ، آخه بی کار بودن اصلا به گروه خونی مردها نمی خوره . کسل می شن از اون مهمتر مگه چقدر حرف برای گفتن با هم دارن ؟ باز خانمها گر چه دل نازک ترند ولی زودتر سرشونو به حرف زدن گرم می کنند . ولی خوب خدا می دونه پشت اون خنده اشون یا اون حرف زدن های پشت همه شون چه دردی رو پنهان کردند و مجبورند بغضشونو بخورند . و چقدر دل کوچیکشون از این تنهایی گرفته . ( الله اعلم )

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 12:18  توسط مریم شیخ رضایی  | 

بسم الله الرحمن الرحیم .

 

یکشنبه ای که گذشت طبق قراری که با بچه ها گذاشته بودیم رفتیم امام زاده صالح . ساعت 4.30 از دانشگاه راه افتادیم و ساعت 7.30 هم رسیدیم امام زاده . من که برای اولین بار بود که می اومدم . خیلی بهم خوش گذشت . یه فضای کوچولو ولی پر از نور و زیبای . خیلی عالی بود . نماز خوندیم با چهار تا از بچه های دیگه بودم که  در راسشون مرجان فیلسوفیان بود .خلاصه ساعت 8 هم تازه  راه افتادیم به سمت خونه امون . اصلا دیگه وقت نشد تو بازارچه سرک بکشیم و دنبال تسبیح بگردیم . حسابی دیر شده بود . هر چند رفتنه خوب اینور و اونور و دیدم و اون چیزی که تو ذهنم بود پیدا نکردم . و البته تر این که قیمت ها هم اصلا مناسب نبود  پس تصمیم گرفتیم چند وقت دیگه به زودی زود بریم شاه عبدالعظیم برای تسبیح مناسب یافتن .

 دقیقا ساع 9.50  دستم روی زنگ خونه امون رفت . خیلی دیر رسیدیم . البته کم تو ترافیک هم نموندیم . ولی با خودم فکر کردم بیچاره این پدر، مادر های ما چقدر دل گنده اند . و چقدر صبور خدا حفظشون کنه . برای ما که بد نشد . چون حس خیلی خوبی تو وجودم احساس کردم .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 12:17  توسط مریم شیخ رضایی  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

شنبه ای که گذشت روز پر کاری برای ما بود و البته روز خوبی . دوستم ( مرجان فیلسوفیان ) اومد خونه امون ناهارم در خدمتش بودیم دور هم کار کردیم ولی این دفعه اصلا دعوامون نشد . حالا قرار دو کله با یک تن و من ببافم . دو تن با یه کله رو هم مرجان ببافه . تقسیم خوبیه . نه ؟

دوشنبه هم که روز دختر بود و استاد ما هم لطف کرده بود و برای بچه های شکلات خریده بود . خیلی هم خوشمزه بود ( تشکر دوباره )  . ما هم دوباره شروع به بافتن کردیم که خدا رو شکر خوب پیش رفت و تایید هم شد .

راستش این چند وقت اینقدر بافتم که حسابی جو گیر شدم و یکی از کفشهای خودمو بر داشتم کنف پیچ کردم به نظر خودم که بامزه شده و جدید ؛ راحت هم هست . البته خیلی ها هم مخالفت کردند یا تو ذوقم زدند مثلا اینکه خجالت نمی کشی تو خیابون اینو پات می کنی ؟ به نظر من که اصلا خجالت نداره به قول استاد سروشمون کار رو برای دیگران و نظر بقیه نباید انجام داد چون به تعداد آدمها نظر وجود داره . یا خیلی ها گفتن : مثل دختر جنگل شدی ولی منم همپای اونا خندیدم تا ضایع نشن .

 راستی قرار شد چون تیله هم گرون تموم می شه و هم نخ بستن بهش کثیف کاری داره . از دونه های تسبیح درشت و شفاف و  کدر استفاده کنیم . و تصمیم گرفتیم یک شنبه ی هفته ی آینده بریم امام زاده صالح هم زیارت و هم خرید تسبیح از بارا چه ،  باز هم سبب خیری شد برای ما ، این کار کلا خیر بود ، دست باعث و بانیش درد نکنه .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 20:42  توسط مریم شیخ رضایی  |