بسم الله الرحمن الرحیم .
یکشنبه ای که گذشت طبق قراری که با بچه ها گذاشته بودیم رفتیم امام زاده صالح . ساعت 4.30 از دانشگاه راه افتادیم و ساعت 7.30 هم رسیدیم امام زاده . من که برای اولین بار بود که می اومدم . خیلی بهم خوش گذشت . یه فضای کوچولو ولی پر از نور و زیبای . خیلی عالی بود . نماز خوندیم با چهار تا از بچه های دیگه بودم که در راسشون مرجان فیلسوفیان بود .خلاصه ساعت 8 هم تازه راه افتادیم به سمت خونه امون . اصلا دیگه وقت نشد تو بازارچه سرک بکشیم و دنبال تسبیح بگردیم . حسابی دیر شده بود . هر چند رفتنه خوب اینور و اونور و دیدم و اون چیزی که تو ذهنم بود پیدا نکردم . و البته تر این که قیمت ها هم اصلا مناسب نبود پس تصمیم گرفتیم چند وقت دیگه به زودی زود بریم شاه عبدالعظیم برای تسبیح مناسب یافتن .
دقیقا ساع 9.50 دستم روی زنگ خونه امون رفت . خیلی دیر رسیدیم . البته کم تو ترافیک هم نموندیم . ولی با خودم فکر کردم بیچاره این پدر، مادر های ما چقدر دل گنده اند . و چقدر صبور خدا حفظشون کنه . برای ما که بد نشد . چون حس خیلی خوبی تو وجودم احساس کردم .
